خرید بک لینک

درباره سایت

سی و چند...

امکانات وب

302

یه بار حین صحبت کردن پشت تلفن بغضش گرفت. صحبت از ترس جدایی بود. از اینکه یه روز ناخواسته همینطوری که الان تنهام گذاشته، تنهام بذاره. از بغضش منم بغضم گرفت. گریه کردم. صدامو که شنید بغض خودش فراموشش شد. فقط داشت منو آروم می‌کرد. می‌گفت گریه نکن خونه خرابم میکنیا. خونه م توی چشماته. گریه کنی خونه مو سیل میبره. * الان دیگه چیزی از اون چشم ها نمونده. چشم هایی که می‌گفت دنیامه. بهشون نگاه میکنم تموم درد و خستگیم میره.

برچسب: نویسنده: rozoshab تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 20:45

صفحه بندی